
شب، وقتی صدای چرخیدن جوجه توی تختش بیدارم می کنه ، بغلش می کنم. میارمش کنارم. تن داغ و کوچولوش بین دستهای من. دستهای گرم و داغش روی تن من. نمی تونم توصیف کنم این احساس رو. اگه نزدیک صبح باشه، اگه بیدار باشم ، نگاه می کنم به چشمهای بستهش و شیر خوردنش. نگاه می کنم به دستهای کوچولوی متجاوزش. این دستها به خلوت زندگی من تجاوز کردن! به خواب شبهای من ، به استراحت روزهای من ، به زندگی اجتماعی من ، به...
ادامه مطلب