
از شمال برمیگردیم. کیان تو صندلی خودش خوابیده. ترافیکه. حرف می زنیم. راجعبه جاده. راجعبه تونل کندوان. راجعبه آش. راجعبه چای. راجعبه گشنمونه یا نه. راجعبه کی از همه تندتر میره. رانندگی کی توی جاده بهتره. راجعبه طرز کار پلیس موقع ترافیکهای آخر هفته. راجعبه رستوران آبی و رستوران دونا. راجعبه دل جیگر توی سیاهبیشه.... امیر خسته میشه، درست کمرکش جاده، یه کم جلوتر از گشت پلیس راه میزنه کنار که جامون رو عوض کنیم و من رانندگی کنم. من از در شاگرد و اون از در راننده و هر دو از مسیر پشت ماشین به سمت هم حرکت میکنیم و درست جلوی صندوق عقب، سینه به سینه شترق با هم تصادف میکنیم! هر دوتامون تیلو خوران و قهقهه زنان عبور میکنیم و سوار میشیم. هنوز دنده رو چاق نکردم که گشت پلیس دیوار به دیوار ماشینمون توقف می کنه. میگه گواهینامههای جفتتون. میدیم. هی زیر و روش رو نگاه میکنه . هی روی عکسمون دست میکشه. خوب به چهرههامون دقیق میشه و میگه کارت و بیمه. میدم. امیر میپرسه چی شده سرکار؟ میگه جاتون رو عوض کردید، مشکوک شدیم!!! میخندیم، میخنده. مدارک بی نقصه. به من نگاه میکنه و خنده کنان نسبت میپرسه، منم خنده کنان بچه مون رو که روی صندلی عقب خوابیده نشونش می دم!!!امیر میگه سرکار هرچی سبقت گرفتیم مالید به جان شما، ول کن کار داریم. شغل امیر رو میپرسه، امیر که کمی جسورتر شده میگه با شغلم چهکار داری؟ میخنده، می خندیم. مدارک رو میده: به سلامت!
فکر می کنم سر حال شده حسابی، میره تا نیم ساعت دیگه و سوژهی بعدی.
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری