هفته پیش کیان تب داشت و توی بغل من از حال رفته بود. داشتیم می بردیمش بیمارستان که دکتر ویزیتش کنه. توی ترافیک بزرگراه کنار یه اتوبوس شرکت واحد واستادیم. دختری از پنجره عقبی اتوبوس با حسرت به ما نگاه می کرد. نگاهش منو یاد یه چیزهای قدیمی تری توی زندگیم انداخت. اتوبوسهای درب و داغون دانشکده و نگاههای ما به ماشینهای اطراف که به نظر ما فقط داشتن می رفتن که خوش باشن. در حالی که ما شاید توی اون اتوبوس گرم، خسته و وارفته بودیم. فکر کردم از گوشهی خیال اون دختر هم نمی گذره که من الان غمگینم و بچهم مریضه. اینها نتایج طبیعی بچه دار شدنه. الان هر کسی رو که توی خیابون می بینم،قبل از اینکه توی دلم بگم چه خوشحاله … چه ناراحته ...چه بی خیاله...یا چه عصبی … می دونم که اون هم عزیز دل کسیه. هر کسی … حتی اون رانندهی عوضی توی ماشین کناری که دستش رو از روی بوق برنمی داره. همین سوپور خسته سرکوچه و دخترهای قرتی توی خیابون. همهی اینا عزیز یه مادر و پدر هستن. یه آدم پولدار رو که توی ماشین آخرین سیستم می بینم می دونم که ممکنه توی خونه یه بچه مریض داشته باشه. می دونم که غم و شادی توی دلهای همه هست. توی دلهای مادر و پدرها بیشتر از بقیه…
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری