
دراز کشیده کنارم. پاهای کوچیکش رو بلند می کنه و محکم می کوبه به تشک. غلت می زنه روی شکمم و صورتش به صورتم میچسبه. نفسش رو بو می کنم و مست می شم. می بوسمش. کتابی رو که می خونم کنار میذارم و فکر می کنم که هرگز هیچکس نمیتونه به اندازهی من دوستش داشته باشه. می دونم که این حقیقت داره. حالا که مادر شدم این رو میدونم. یادم مییاد روزهای تند عاشقی رو که فکر می کردم هرگز زنی نمیتونه این اندازه که ...
ادامه مطلب