
یکى از بامزگیهاى دوران باردارى اینه کهمردم دوست دارن به زنهای باردار لبخند بزنن و مراقبشون باشن. از آشناها و دوستها و همکارها و گارسونهای رستوران ها و فروشنده های مغازه ها، حتى رهگذرها تا نگاه به شکمت میکنن یه لبخند با عشق بهت میزنن. این لبخندهاانقدر حس خوبی بهت میده که گاهى آرزو میکنى کاشکى همه ى مردم دنیا حامله بودن و عشق رو همین طور گوله گوله پرت میکردن به سمت همدیگه. شاید اینطورى نفرت و حسادت براى همیشه از این دنیا ریشهکن میشد. آخه زندگى خیلى کوتاه تر از اونه که بخوایم لحظههامون رو با افکار بیهوده و نفرت و دشمنى هدر بدیم. کاش بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشیم.. اصلن بیاین فکر کنیم همه حامله شدن و احتیاج به محبت و لبخندِ ما دارن D:...
ادامه مطلب
دارم عکس های هاردم رو مرتب می کنم . عکسهای چند ماه پیش خودم رو که می بینم یه احساس عجیبی می کنم. یه جور احساس سبکی خوبی که بهم اجازه می داد خود ِ خودم باشم، بی دغدغه و حتی دخترونه! و عکس هایی که از زمان بارداری تا الان هر ماه و هر هفته گرفتیم از خود ِ الانم حرف های دیگه ای می زنند. حرف از یه جور پختگی و شیرینی :) جوجه ی عزیزم هم خیلی تغییر کرده، خیلی بزرگ شده ، بعضی وقتا سکسکه می کنه ، به صدای موزیک و هررررر جور خوراکی که می خورم عکس العمل نشون می ده ، از همه مهمتر تکون خوردنش در جواب صحبت ها و عشق ورزی های باباشه :) صبح ها هم بعد زنگ ساعت، کلی کش و قوس به خودش می ده. درست مثه باباش که صبح ها شلوغ می کنه و تا من رو بیدار نکنه ،دست برنمی داره! :b... بعله، جوجه ی عزیزم خیلی عجیب و جالب در حا...
ادامه مطلب
یه وقتهایی دلم می خواد این روزها زودتر بگذره. وقتی که شب می شه و سنگین می شم، وقتی نمی دونم دراز بکشم راحت ترم یا روی مبل بشینم، وقتی امیر زیر کتف م رو می گیره تا بلندم کنه و می ترسم نکنه کمرش درد بگیره، وقتی دلم بی تاب بغل کردن جوجه م می شه، وقتی می خوام دوباره خودم بشم. یه وقتهایی دلم می خواد این روزها کش بیاد. وقتی جوجه م تو شکمم تکون می خوره، وقتی دیگران با ذوق می پرسند : دختره یا پسر؟، وقتی می بینم اتاقش هنوووز آماده نشده، وقتی می ترسم دلم برای آخرین روزهای دو نفره مون تنگ بشه. ...
ادامه مطلب
به نظرم هیچی توی بارداری سخت تر از رژیمش نیست. اینکه مجبور باشی دور پفک دوست داشتنیت رو خط بکشی. قهوه و نسکافه رو بخاطر کافئینش ترک کنی. خیار رو بدون نمک بخوری. و شیرینیییییی، این عزیزترین دشمن من! که حتی باوجود دیابت بارداری،بازم برام عزیزه!!...
ادامه مطلب
با همه ی علاقه و عشقی که به جوجه ی عزیزم دارم، خودم رو هم دوست دارم و بی تعارف بعضی وقتا دلم واسه خودم و زندگی قبل بارداری تنگ می شه. مثلن همین که شبها مجبورم به پهلو بخوابم. نمی تونم طاق باز بخوابم یا روی شکم دراز بکشم. با اینکه قبلن اصلن علاقه یی به رو شکم خوابیدن نداشتم اما الان خیلی دلم می خواد :| یا مثلن بااینکه سعی می کنم شیک بپوشم و از ریخت نیفتم اما بعضی وقتا از لباس هام کلافه می شم و مجبورم تیپ خنده دار بزنم. مثلن شلوارهای کشی بپوشم .دروغ چرا! دلم واقعن برای سایز قبلیم تنگ شده. برای شکم صاف اون روزهام و شلوارهای سی و چهار، سی و شیشی که می پوشیدم.دی...
ادامه مطلب
توی این مدت کتابهای روانشناسی زیادی درباره ی تربیت بچه و نحوه ی بزرگ کردنش خوندم. اما عمیقن و شدیدن با این نوشته ی امیر موافقم.تنها چیزی که برای بچه مون می خوام اینه که به لطف خدا انسان آگاهی بار بیاد. با هر شکل و قیافه و علاقه مندی و درجه تحرکی. ...
ادامه مطلب