مامان رفت. توی این چند روز یه عالمه حرف زدیم. از کجا؟از همه جا. کلی هم برام غذا و ترشی و مربا درست کرد که توی ماه های آخر بارداری بی غذا و ترشی و مربا نمونم و نزام! و چقدر فرق می کنه غذای دستپخت مامان با غذای دستپخت من. تازه مامان ها تنها آدم هایی هستن که فوت های کوزه گری شون رو صادقانه و مجانی به بچه هاشون یاد میدن ،ولی باز هم دستپخت خودشون یه چیز دیگه س. و چقدر خنده م می گیره از اینکه امسال منم مامان می شم . نمی دونم چرا ولی مثه شوخی می مونه . یعنی همه ی مامان ها همینجوری بودن اولش؟ احساس می کنم مثه مامانم نیستم . یعنی اگه اون مامانه پس من چی ام ؟ احساس می کنم هنوز به اون حد از فداکاری و مهربونی نرسیدم و نکته ش اینجاست که هیچ وقت هم دلم نمی خواد که اونقدر فداکار باشم . دلم نمی خواد با بچه دار شدن، خودم رو یادم بره و از همه چیزم بگذرم . من دوست دارم بچه م همیشه شاد و سالم و موفق باشه و برای اینکه به اینا برسه هر کمکی بتونم بهش می کنم ولی توی تصوراتم این نیست که با اومدنش کار و زندگی و ورزش و تفریح برای من تمومه. امروز صبح، لحظه های آخر خدافظی با مامان خیلی بهم سخت گذشت و بغض توی گلوم وول می خورد. بعد که مامان رفت امیر پیشنهاد داد بریم گردش و رستوران همیشگی ناهار بخوریم. یه کمی حالم عوض شد ولی خوووب نه. خونه که رسیدیم بغضم ترکید. انگار رفتن مامان این بار تو چهارسال گذشته برام سخت تر از همیشه بود. معلوم شد که این روزها دل نازکتر از همیشه هستم.
برچسب: مامان,مامان پز,مامان امید,مامان و من,مامانی,مامان به انگلیسی,مامان تولدت مبارک,مامان بهروز منو زد,مامان و معنی زندگی,مامان باز,
نویسنده: میلاد طاهری
تاريخ: جمعه
23 مهر
1395 ساعت: 18:55