وقتی دانشجو بودم، آخرهفته هایی که می رفتم خونه با مامانم عادت داشتیم ساعتها رو تخت ولو بشیم و راجعبه همهچی حرف بزنیم. غیبت کنیم و وراجی کنیم و با هم موافقت کنیم. اصلن خیلی با هم آدمهای موافقی بودیم. بعد ماسک میذاشتیم رو صورتامون، بعد میشستیم و هردفعه تعجب میکردیم که وای چقدر خوشگل شد پوستمون و مامان میگفت پوستت براق و درخشان شد و اینجور چیزای مادر دختری. درخشان رو هم یه چیزی شبیه دَرَخشان همیشه تلفظ میکرد و هی سربهسرش میذاشتم سر همین.
مامانم یه هفته ای هست که اومده پیشم. خیلی خوبه. احساس میکنم توی خونهی پدری هستم گاهی. از زمین و زمان حرف میزنیم. بعد من بهش میگم این چیه پوشیدی؟ ندیده بودم. بعد اون میگه باز این چیه تن توئه؟ برو لباس گرم بپوش. بعد من باید ثابت کنم که به خدا همین الانم گرممه. بعد من میگم خیلی قند میخوریا. میگه بابا نیست آخه. بعد اون به من غر میزنه که خودت چند تا قند میخوری در روز اصلن؟ ...
احساس میکنم دوباره بچهش شدم. اگه بنویسم از بودنش دلم گرم میشه لابد خیلی جملهی تکراری ایه اما خب دلم گرم میشه واقعن.
برچسب: دل گرمی,دل گرمی چت,دعای دلگرمی,
نویسنده: میلاد طاهری
تاريخ: يکشنبه
12 دی
1395 ساعت: 7:10