خرید بک لینک

همسر من فقط یه برادر داره و داشتن یه خانواده پرجمعیت همیشه جزو آرزوهاش بوده! اون موقع هایی که کیان هنوز نبود، از این ایده های ۱۲ تا بچه و اینا داشت! بعد کم کم رسید به اینجا که نه دیگه ۵-۴ تا خوبه دیگه! خلاصه همیشه شوخی شوخی ( و گاهی کمی جدی، که حالا باید ببینیم شرایطمون چه جوری میشه و...) از این حرفا بود. تا اینکه چند شب پیش،جوجه خیلی اذیتمون کرد، یعنی در حال حاضر یه نفر رو میخواد که تمام وقت بهش توجه کنه و طبیعتن امیر سهشنبه ها و چارشنبه ها بیشتر از این ماجرا فیض میبره. خلاصه که شب بود و امیر مشغول سرگرم کردن بچه و منم مشغول خوردن شام بودم...

امیر : حالا خوبه کم کم که بزرگ بشه، لااقل حرفمون رو میفهمه و راحت تر میشیم.
من : نه بابا به این زودیا که نمیشه.
امیر : حداقل میذاره شبا راحت بخوابیم.
من : معلوم هم نیست. مگه سامیار نیست؟ الان دو سالشه ولی هنوزم... تازه تا این سه سالش بشه و بخوایم یه نفسی بکشیم بعدی اومده!
امیر : کدووووم بعدی ؟؟؟؟
و بعد جفتمون D:

تازه هنوزم خودش رو از تک و تا ننداخته و میگه که اگه اصفهان بودیم اینقدر سخت نمیگذشت و اینا... دست گل پسرم درد نکنه که بدون هیچ گونه بحثی بابایی عزیز رو وادار به عقب نشینی از مواضع خود کرد :d


+با همه تفاصیل بالا بازم میگم که هر کی موقعیتش رو داره ولی این طعم رو نمیچشه بهخاطر سختیهاش، یهجورایی داره اشتباه میکنه... یعنی توقعی هم نمیشه ازش داشت... نمیدونه که چیه آخه (^.^)


برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:23

صفحه بندی