
کیان ما بالاخره به جرگهی غذاخوران پیوست. البته وقتی غذا می خوره با دست و پا می ره توی کاسه و بعدش خانوادگی باید بریم دست و رومون رو بشوریم و لباسهامون رو عوض کنیم! ولی واقعن کیف داره. غذا دادن به این موجود کوچولو و تماشای حرکت لبهاش که این طعم جدید رو مزه مزه می کنه :)
تازگیها چهار دست و پا هم راه میره و موقع چهار دست و پا رفتن، خودش رو کج میکنه یه وری و با کمک دستهاش میشینه. بعد یه دستش رو آروم بلند میکنه و بعدش تالاپی میفته… دلم کباب میشه وقتی نگاهش می کنم. اما نمی تونم کمکش کنم. باید خودش یاد بگیره. باید اونقدر بیفته و سرش به سنگ بخوره تا یاد بگیره. چقدر مادر بودن و نشستن و اشتباه کردن بچه رو نگاه کردن ،سخته.
نگاهش می کنم. چقدر هر کاری که می خواد انجام بده براش سخته. بعضی وقتها که مشغول کارم و کیان رو هم آوردم کنار خودم متوجه نگاههای عجیبش می شم. با دقت به حرکات من نگاه می کنه. اونوقت می فهمم که تمام این کارهای ساده چقدر براش سخته. همین فاصله دست تا دهنش رو پیدا کردن. چیزی رو برداشتن. از این دست به اون دست دادن… بعد یهو فکر می کنم که چقدر بزرگ شدم. چقدر تمام حرکات فیزیکیم کامل و بی نقص شده. انگار آدم بزرگ شدم و خودم خبر ندارم. دلم می خواد بشینم کنارش و باهاش بازی کنم. خیلی کارها می کنم. از بالا نگاهش نمی کنم . از بالا باهاش حرف نمی زنم. نمی خوام از بزرگی من بترسه. اما هر کاری هم بکنم در مقابلش بزرگم و اون خیلی خیلی کوچولوئه. فکر می کنم که کیان که بزرگتر بشه فکر می کنه که من کاملترین آدم دنیام. (توی اون فاصله کوتاه کودکی تا نوجوانی ) و من هنوز خودم رو مثل بچه کوچیکی می بینم که با کوچکترین چیزی ذوق زده میشه و میخواد خودش رو توی خنده های اونایی که دوستشون داره غرق کنه. کیان با تعجب نگاهم می کنه. هر کاری هم که بکنم ۲۹ سالگیم رو نمی تونم عوض کنم. ۲۹ سالهم ، بخوام یا نخوام…

برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری