حمید اومده خونهمون و برای کیان،بهقول امیر« آلات لهو و لعب » خریده D;

حمید بهترین دایی دنیاست. خیلی کیان رو دوست داره و تقریبن هرروز سراغش رو میگیره،برایش وُیس میفرسته و ...
همیشه هم غر میزنه که تو الان باید اصفهان میبودی و چرا اینقدر از ما دوری و چرا شوهرت اصفاهانی نیست!!و چرا شوهر کردی اصن!!! : |
کللن خیلی آدمِ خانواده دوستیه و سرِ ازدواج منم خیلی سنگ انداخت که نشه:b
وقتی قرار شد امیر بیاد خواستگاری،من از قبل ذهن مامانم رو آماده کرده بودم و مامانم هم ذهن بابام رو آماده کرده بود و داییم که تهران زندگی میکرد هم راجع به خونواده امیر اینا تحقیق کرده بود و خیال بابام رو راحت کرده بود از همه لحاظ. یعنی خانوادهم مخالفتی با ازدواجمون نداشتن.
حالا اون وسط حمید گیر داده بود که میخوام تحقیقات میدانی انجام بدم و خودم شخصن این کِیس رو بررسی کنم:|
اون روزها ما سال آخری بودیم و امیر شیفتهای بعدازظهر تو یه درمانگاه خصوصی کار میکرد. حمید اول تحقیقاتش رو از دانشکده شروع کرد که خب خداروشکر اونجا همه هماااهنگ بودن. یعنی از جلوی در ورودی تا جلوی دفتر آموزش و حتی جلوی در حراست، یکی از دوستای امیر واستاده بود تا اگه حمید پیداش شد خیلی اتفاقی بپره جلوش و اگه حمید سوال پرسید،خیلی اتفاقی شروع کنه به تعریف و تمجید و تحسین امیر D:
اینطوری بود که تحقیقات دانشکده به خیر و خوشی تموم شد و حمید رفت سراغ درمونگاه. اونجا هم امیر به همه سپرده بود که هواش رو داشته باشن. حمید هم اول از همه رفته بود سراغ یکی از دستیارهای قسمت دندونپزشکی که یه خانم جوونی بود. ازش پرسیده بود شما دکتر فلانی رو میشناسید؟ اون خانم با صدای بلند گفته بود: بعلههه، ماهه،مااااااه !! (آخه این چه طرز تعریف کردنه:/ )بعد داداشم پرسیده بود ببخشید خانم شما مجردین یا متاهل؟ از شانسِ بد، خانمه گفته بود مجرد :/
خلاصه چشمتون روز بد نبینه، خان داداش بنده از اون روز پاش رو کرد تو یه کفش که این آقاپسر(یعنی امیر) به دردِ ازدواج نمیخوره :/ و البته که منم پام رو کردم تو یه کفش که یا این آقا پسر(یعنی امیر) یا هیچکس d:
فوقع ما وقع :)
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری