خرید بک لینک

معمولن به وبلاگ خودم سر می زنم و نگاه می کنم که مردم با چه جستجوهایی به خونهی من میان. باورتون میشه یکی اومده اینجا با جستجوی کلمه «لیس» حالا اینکه هدفش از «لیس» چی بوده بماند. هر چی دیده تو وبلاگ من جذبش کرده که بیاد سر بزنه! خدا به خیر کنه. بقیهشم نمی گم چون دیگه خیلی بی ادبیه!

از خودم چه خبر؟ کتاب «زن سی ساله» انوره دو بالزاک رو خوندم. دیدم چه حیله گریها و عشوه گریها در یه زن سی ساله هست که من بی خبرم. «سی سالگی اوج زیبایی زنانه است.» الان کتاب دستم نیست که بنویسم ولی وقتی کتابش رو خوندم فهمیدم که خیلی باید مارمولک باشم! کتاب «ماشاالله خان در بارگاه هارون الرشید» رو خوندم که کرکر خنده بود و مُردیم از خنده ( الان امیر داره میخونتش و دوباره با هم میخندیم)، کتاب «هنوز آلیس» رو جسته گریخته خوندم و هنوز بیشترش مونده. کتاب «هویت» و یه کتاب روانشناسی«نیمه تاریک وجود» رو تو نوبت دارم. باورتون میشه تقریبن تو تاریکی کتاب می خونم؟ شبها که توی تخت دراز می کشم و منتظر خوابیدن کیان هستم با نور کمی که از دستشویی میاد کتاب می خونم. همین روزا روشندل میشم برای این اعتیاد مزمنم! نه از کتاب می تونم بگذرم نه به خاطر این آقا می تونم چراغ روشن کنم!!

چند وقتیه که موقع خوابیدن بیهوش میشم و یه کارهایی ازم سر میزنه که خودم بیخبرم. شمال که بودیم به عادت همیشگیم که دو طرف تختم پُره،کیان رو خوابوندم طرف چپم که باز بود و بچه رو توی خواب انداختم رو سر باباش که پایین تخت ما خوابیده بود!

دیشب امیر بخاطر سرماخوردگی توی اتاق کیان خوابیده بود و من و کیان روی تخت تنها بودیم، نصفه شب بیدار شدم و دیدم که کیان بدون پتو و لحاف خوابیده لبه تخت و یه دستش هم آویزونه. یعنی اگه فوتش می کردم می افتاد پایین! به امیر گفتم امشب برگرد سر جات! ترجیح میدم سرما بخوریم تا اینکه نصفه شب کیان پخش زمین بشه!!

برچسب: سقوط,آزاد, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:39

صفحه بندی