از اواسط شهریور طرحم شروع میشه و باید برگردم به محیط دانشگاه،البته اینبار بعنوان استادیار. وقتی به برگشتن به سر کار فکر می کنم دلم میگیره. وقتی به خونه نشینی فکر می کنم دلم میگیره. وقتی به این روزهایی که اینقدر تند تند پرواز میکنن فکر میکنم دلم میگیره. اواخر پاییز، وقتی کیان یه سالش بشه من تو شهری که اون موقع دودی و کثیف شده باید هر روز بچهم رو بسپرم به پرستار و راه بیفتم پی زندگی. اگه این کار رو نکنم چی میشه ؟ همین چیزی که الان شدم : یه زنی که از غم دوریِ کامپوزیت و آمالگام قاطی کرده! d: نه همون بهتر که برم سر کار…. یه روز کیان بزرگ می شه و پلیاستیشنش رو 100 در 100 به من ترجیح میده!
***
+حالا بجای پلیاستیشن نگفتم دوست دختر! فعلن ظرفیش رو ندارم !! D:
***

از جوجه بگم؟ خوبه. این روزها شیطونی رو از حد میگذرونه،خونه ما شکل مسجد شده همه میز ها رو به کنار سالن کشوندیم و روشون رو هم خالی کردیم تا بتونه چهار دست و پا بدوئه.
وقتی کار بدی می کنه بر می گرده و به آدم نگاه می کنه و وقتی که «نه» بلند آدم رو می شنوه دوتا کار رو ممکنه که انجام بده: اگه خیلی بخواد که اون کار رو تکرار کنه، پشتش رو می کنه و به کار خودش مشغول میشه، در غیر این صورت سرش رو میندازه میره سراغ کار دیگهای تا دوباره صدای من بلند بشه.
با دیدن بچه ها تو هر جا ذوق زده می شه جیغ می کشه. شیوه محبت کردنش هم اینجوریه که لپ آدم رو میکنه تو دهنش! البته گاهی مو ها رو هم می کشه .من و مامانبزرگهاش به همراه زنعمو و زنداییش بیشتر از همه شامل این ملاطفت میشیم .البته بعضیوقتا اقایون خانواده رو هم مشمول لطف می کنه که به دلیل محاسنشون فوری با تکون دادن سرش پشیمونیش رو اعلام می داره. D:
برچسب: کار,
نویسنده: میلاد طاهری