از شنبه باید برم دانشگاه و بخاطر جداشدن از کیان خیلی استرس دارم. دیروز رفتیم بیرون و برای اولین بار کیان رو سپردیمش به خانمی که بعنوان پرستار بهمون معرفی کرده بودن. بطرز عجیب غریبی نگران بودم. اگه بدونین چقدر سخته اعتماد کردن به بقیه. انگار هیچکس نمیتونه مثل من و باباش ازش مراقبت کنه. با اینکه دیروز آزمایشی بود و سه ساعت بیشتر طول نکشید ولی از لحظه ای که ازش خدافظی کردیم دلم براش تنگ شد. و راستش رو میخواین بشنوین؟ از این همه علاقه ترسیدم. از این همه وابستگی و دلبستگی.
وقتی برگشتیم خونه فهمیدم بچه کلی بیتابی کرده و دنبالمون گشته ...محکم چسبیده بود به من و جدا نمیشد تا بالاخره خوابش برد. امیدوارم کمکم عادت کنه به وضعیت جدید :(