چی می شه که آدم یه نفر رو خیلی دوست می داره؟
چی می شه که دلش می خواد مواظبش باشه تا همیشه؟
چی می شه که یه کسی که روزی غریبه ی خوش قیافه ای بیشتر نبوده، می خزه لای زندگی آدم؟
چی می شه که آدم از این همه علاقه و میل خودش می ترسه؟ :|
دیشب از استرس خوابم نمیبرد چون خبر ازش نداشتم. رفته بود تبریز و قرار بود شب برگرده و من توی سرم همهی چیزهای بدی که ممکنه سرش بیاد رو دیدم و عر زدم و ساعت چهار صبح تو تلگرام برام نوشت که پرواز تاخیر داشته و تازه رسیده تهران و چندساعت دیگه میرسه خونه. بعد گفتم بهم زنگ بزنه. گفت که بیداری؟ گفتم که بله هستم و گفتم که فردا هم باید هشت صبح سر کار باشم اما تو حرف نزن و فقط بهم زنگ بزن و زد. من هم خیلی گریه کردم و خیلی حالم خراب بود چون توی سرم دور از جونش مرده بود و اگه نمرده بود پس چرا خبر نداده بود؟ !! خیلی ناراحت بودم. چون میدونید که به محض اینکه آدم یکی رو دوست داره، اگه تلفنش رو جواب نده آدم فکر میکنه که شاید تصادف کرده، شاید گرگها خوردندش یا مسموم غذایی شده یا بیمارستانه یا دزدیدندش یا همهی چیزهای بد دیگه و آدم خیال میکنه دنیا خراب شده روی سرش. خلاصه چنددقیقه حرف زدیم و من از حرف زدن باهاش عین بچهای که میخوای ببریش گردش خوشحال شدم. گوشی رو که قطع کردم فرت خوابم برد.
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری