برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
هفته پیش کیان تب داشت و توی بغل من از حال رفته بود. داشتیم می بردیمش بیمارستان که دکتر ویزیتش کنه. توی ترافیک بزرگراه کنار یه اتوبوس شرکت واحد واستادیم. دختری از پنجره عقبی اتوبوس با حسرت به ما نگاه می کرد. نگاهش منو یاد یه چیزهای قدیمی تری توی زندگیم انداخت. اتوبوسهای درب و داغون دانشکده و نگاههای ما به ماشینهای اطراف که به نظر ما فقط داشتن می رفتن که خوش باشن. در حالی که ما شاید توی اون اتوبوس گرم، خسته و وارفته بودیم. فکر کردم از گوشهی خیال اون دختر هم نمی گذره که من الان غمگینم و بچهم مریضه. اینها نتایج طبیعی بچه دار شدنه. الان هر کسی رو که توی خیابون می بینم،قبل از اینکه توی دلم بگم چه خوشحاله … چه ناراحته ...چه بی خیاله...یا چه عصبی … می دونم که اون هم عزیز دل کسیه. هر کسی … حتی اون رانندهی عوضی توی ماشین کناری که دستش رو از روی بوق برنمی داره. همین سوپور خسته سرکوچه و دخترهای قرتی توی خیابون. همهی اینا عزیز یه مادر و پدر هستن. یه آدم پولدار رو که توی ماشین آخرین سیستم می بینم می دونم که ممکنه توی خونه یه بچه مریض داشته باشه. می دونم که غم و شادی توی دلهای همه هست. توی دلهای مادر و پدرها بیشتر از بقیه…
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
از شمال برمیگردیم. کیان تو صندلی خودش خوابیده. ترافیکه. حرف می زنیم. راجعبه جاده. راجعبه تونل کندوان. راجعبه آش. راجعبه چای. راجعبه گشنمونه یا نه. راجعبه کی از همه تندتر میره. رانندگی کی توی جاده بهتره. راجعبه طرز کار پلیس موقع ترافیکهای آخر هفته. راجعبه رستوران آبی و رستوران دونا. راجعبه دل جیگر توی سیاهبیشه.... امیر خسته میشه، درست کمرکش جاده، یه کم جلوتر از گشت پلیس راه میزنه کنار که جامون رو عوض کنیم و من رانندگی کنم. من از در شاگرد و اون از در راننده و هر دو از مسیر پشت ماشین به سمت هم حرکت میکنیم و درست جلوی صندوق عقب، سینه به سینه شترق با هم تصادف میکنیم! هر دوتامون تیلو خوران و قهقهه زنان عبور میکنیم و سوار میشیم. هنوز دنده رو چاق نکردم که گشت پلیس دیوار به دیوار ماشینمون توقف می کنه. میگه گواهینامههای جفتتون. میدیم. هی زیر و روش رو نگاه میکنه . هی روی عکسمون دست میکشه. خوب به چهرههامون دقیق میشه و میگه کارت و بیمه. میدم. امیر میپرسه چی شده سرکار؟ میگه جاتون رو عوض کردید، مشکوک شدیم!!! میخندیم، میخنده. مدارک بی نقصه. به من نگاه میکنه و خنده کنان نسبت میپرسه، منم خنده کنان بچه مون رو که روی صندلی عقب خوابیده نشونش می دم!!!امیر میگه سرکار هرچی سبقت گرفتیم مالید به جان شما، ول کن کار داریم. شغل امیر رو میپرسه، امیر که کمی جسورتر شده میگه
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
1-رسانه ملی باید راستگو و صادق باشه.
سیمای جمهوری اسلامی دائم داره به ما دروغ تحویل می ده. ما در طول روز در کشورمون شاهد خیلی چیزها هستیم و وقتی میاییم خونه در تلویزیونمون دقیقن برعکسش رو می بینیم و می شنویم.مثلن می بینیم هزاران نفر آدم معترض تو خیابونا اومدن اما صدا و سیما اونا رو پنجاه شصت نفر اوباش خارجی خطاب می کنه. برای خرید مشابه با پارسال، از کیفمون دوبرابر پول میاد بیرون اما بهمون می گن تورم رو به کاهشه.
2- رسانه ملی متعلق به عموم مردمه. چه اکثریت و چه اقلیت.
رادیو تلویزیون ما شده مختص به یه عده. فقط اونا رو نشون می ده، حرف اونا رو می زنه، اونا رو تبلیغ می کنه. ما اصلن خودمون رو توش نمی بینیم.
3- رسانه ملی نباید به مردم تهمت الکی بزنه و یا توهین کنه.
رادیو تلویزیون ما دائم داره به مخالفینش بدترین توهین ها رو می کنه.
4- رسانه ملی نباید تبعیض جنسیتی بین زن و مرد رو اشاعه بده.
رادیو تلویزیون ما چه با سریال هاش چه با آگهی هاش شبانه روز داره مغزمون رو بمباران می کنه که زن جنس دومه. کارش بچه داری و خونه داری چایی ریختن و تیمارداری مرد خونه ست. و وظیفه مرد کارکردن، پول درآوردن و گرفتن زن های متعدده!
5-رسانه ملی نباید بین اقوام مختلف تفرقه بندازه.
تلویزیون ما بیشتر به جای استفاده از زبان ها و فرهنگ های اقوام مختلف ایرانی در برنامه های مختلف، فقط در سریال های طنز به اسم شوخی،
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
امروز متوجه شدم که بچهم کلمه «نه» رو دونسته به کار می بره. وقتی داشتم فرنیش رو می دادم مرتب سرش رو تکون می داد و می گفت : نه نه نه ، تازگیا یه سری لغات پیچیده بنگالی هم میگه که من و امیر معنیش رو نمی دونیم مثل : « اشیغو » !!!چندروز پیش هم گفت : « بببابا بابا» منتهی نمی دونم هنوز می دونه بابا یعنی امیر!! یا اینکه اینم مثل اشیغو ندونسته به کار می بره!: b
اون روز که گفت بابا،از زور هیجان زنگ زدم به امیر ، بیمارستان. از اونجایی که توی اتاقش نبود مجبور شدن پیجش کنن و بنده خدا بدو بدو اومده که کیه که کار فوری داره و بیمارستان رو گذاشته رو سرش! تازه گوشی رو که برداشته دیده منم که می گم : امیر امیر کیان الان گفت بابا! ^_^
الان که دارم می نویسم گذاشتمش روی روروئک و داره سی دی های محبوب بب
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
نمی تونم خودم رو با سرعت پیشرفت های کیان هماهنگ کنم . تازگی خیلی شیطون شده ، کنار میزها میایسته و با دو دست محکم روشون می کوبه و آواز میخونه! بعد آروم دستش رو از میز جدا می کنه و امتحان میکنه که میتونه بایسته یا نه؟ متاسفانه در این مرحله با باسن به زمین می خوره و گیم اور میشه ! ولی دوباره بلند میشه و روز از نو... خلاصه چیزی نمونده که راه رفتن رو هم یاد بگیره و تاتی کنه. وقتی به دنیا اومد خیلی از دوستها و آشناها کفشها و پاپوشهای قشنگی بهش کادو دادن اما الان همشون براش کوچیک شدن بدون اینکه بعضیهاشون رو حتی یکبار پوشیده باشه. چندروز پیش یهجفت پاپوش خرگوشی براش خریدم که خیلی دوستش داره .روز اول که پاش کردم،امیر به شوخی گفت :"کیان که کفش نداره" کیان هم فوری عکسالعمل نشون داد و هر لنگ
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
یکی از خوانندههای اینجا که همیشه به من لطف داره کامنتی گذاشته بود و خواسته بود راجع به برنامه غذایی کیان توضیح بدم. درنتیجه این پست رو مینویسم تا نور عزیز به جواب سوالات احتمالیش درباره تغذیه بچه ها برسه.
خب در مورد غذا دادن به بچه ، اگه طرز فکر خودتون رو اصلاح کنین زیاد چیز پیچیده ای نیست. فراموش نکنین که بچه شما یه انسان کوچولوئه. باهاش مثل خودتون رفتار کنین. وقتی شروع کنین بهش مثل یه آدم بزرگ فکر کردن می فهمین که چرا بچه ها بعضی غذاها رو می خورن و بعضی ها رو نه:
اول اینکه بچه ها هم مثل ما از غذای تکراری خوششون نمیاد.بنابراین در تهیه غذای بچه تون خلاقیت داشته باشین و مواد غذایی رو متنوع استفاده کنین تا بتونین غذاهای متنوع درست کنین.
دوم اینکه کاملن ممکنه که بچه تون یه ماده غذایی رو
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
وقتی بچه مریض می شه انگار خورشید خونه غروب می کنه. نور لطیف کمرنگش خاموش می شه و خونه در سکوتی بی حالت فرو میره. سکوتی که بوی شربت سرماخوردگی و تن بیمار میده. وقتی بعد از چند روز تب ،بچه چشماش رو باز می کنه و دنبال توپش میگرده و یکی دو قاشق غذا می خوره، انگار دوباره آروم آروم خورشید طلوع می کنه و به زندگی رنگ میبخشه . امروز خورشید کوچیک ما خیلی بهتره :)
+این روزها که خیلی هم نقنقو شده بود کلمه موعود «مامان » از دهنش خارج شد. البته دقیقن کلمه مامان رو که نگفت ، یه چیزی شبیهش رو گفت. ولی امیر خیلی اصرار داره که این که کیان گفت مامان بوده ، چون اون هنوز به خاطر بابا گفتن کیان قبل از گفتن هر چیز دیگه ای، عذاب وجدان داره d:
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
از وقتی بچه دار شدم خیلی ترسوتر شدم. میترسم از وقوع غیرمنتظرهی زلزله. از تصادف. از آدم بدها، همونایی که حتی به بچه های معصوم هم رحم نمیکنن. توی خیابون از مردم می ترسم. احساس میکنم آسیب پذیرم. وقتی با کالسکه، کیان رو بیرون میبرم تا غریبهای رو تو پارک یا جایی می بینم که نگاهم می کنه راهم رو کج می کنم و تند برمی گردم خونه. می ترسم. فکر می کنم چقدر صدمه زدن به من راحته و می ترسم... تو تلویزیون ببری رو دیدم که بچه آهویی رو شکار کرد. آهوی مادر فرار کرد. قانون طبیعته. میره تا جون خودش رو حفظ کنه. تا بتونه بچه دیگهای رو به دنیا بیاره که بمونه. برای امیر با غصه تعریف می کنم. میگم که مادر آهو حتی به ببر حمله نکرد. میگه غریزه حفظ حیات از نجات زندگی بچه آهو مهمتره. میگه که حفظ زندگی از هم
برچسب: سوپرقهرمان,
نویسنده: میلاد طاهری