تکامل
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 22:21
کیان هر روزش با دیروز فرق می کنه. هر روز بعضی از حرکات دیروزیش رو انجام نمیده و بجاش حرکات جدیدی انجام میده. هرروز دلم برای دیروزش تنگ میشه و در عین حال با ذوق نگاه میکنم که ببینم چه کارهای جدیدی میخواد بکنه. این دفعه که 5-6 روزی خونهی مامانم اینا بودم جوجه کاملن میفهمید که محیطش عوض شده. مخصوصن دور...
مهمترین کار دنیا
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 22:21
دو ساعت بیشتر بود که نشستم و کیانم توی بغلم خوابیده بود. اونقدر راحت و آروم که دلم نیومد بذارمش زمین. نشستم و نگاهش کردم و احساس کردم که این مهمترین کار دنیاست: بستر آرامش بچهی خوابیدهم بودن!
نامه به کودکی که هنوز زاده نشده9(نامه ی آخر)
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:10
قراره دو هفته ی دیگه من و تو از هم جدا بشیم . سی و هشت هفته ی تمام با هم بودیم . سفرهای طولانی رفتیم ، موسیقی های خوب شنیدیم ، خبرهای خوب و بد شنیدیم ، کلی فیلم دیدیم ، یه عالمه کتاب خوندیم ، عکس گرفتیم و خلاصه با هم زندگی کردیم . چند بار هم اجازه دادی که حضورت رو نادیده بگیرم و هر قدر که دلم می خوا...
دل گرمی
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:10
وقتی دانشجو بودم، آخرهفته هایی که می رفتم خونه با مامانم عادت داشتیم ساعتها رو تخت ولو بشیم و راجعبه همهچی حرف بزنیم. غیبت کنیم و وراجی کنیم و با هم موافقت کنیم. اصلن خیلی با هم آدمهای موافقی بودیم. بعد ماسک میذاشتیم رو صورتامون، بعد میشستیم و هردفعه تعجب میکردیم که وای چقدر خوشگل شد پوستمون و مامان...
ترس
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:10
احساس عجیبی دارم. احساس دلهره. دلهره ای از جنس اولین دیدار. اولین نگاه. باورم نمی شه که 9 ماه اینقدر زود گذشته. همین دیروز بود که من برای یه لحظه مبهم شک کردم به اینکه شاید وجود داشته باشه. همین دیروز بود که برای اولین بار قلب کوچیکش رو دیدم که توی بدن 8 میلیمتریش اولین تپشهاش رو شروع کرده بود. انگا...
تو مرا جان و جهانی
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:09
انقدر حرف دارم که اصلن نمی دونم از کجا شروع کنم. از اتاق زایمان. از دردهاش. از اولین باری که صدای گریه ی نازش رو شنیدم. از اولین باری که گرمای تنش رو حس کردم ، از اولین باری که روی ماهش رو دیدم ، از اولین شبی که کنارش خوابیدم ، از اولین باری که شیره ی جونم رو بهش دادم ، از همه ی اولین بارها ...اما ف...
هفت سال پیش
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:09
دیروز امیر رفت تبریز. مامان اینا هم برگشتن اصفهان. من و کیان هم اومدیم و تلپ شدیم خونهی بابابزرگ و مامانبزرگ کیان. فعلن تا اطلاع ثانوی پناهندهایم. دلیل این پناهندگی هم وجود یه عدد حلقه در محل سابق بخشی از عضو شریف پسر جانه!d: طفلک جوجهم خیلی درد کشید. فکر نمیکنم فهمیده باشه چه بلایی سرش اومده. فقط ی...
نگاه کن که من کجا رسیده ام … به کهکشان ، به آسمان ، به بیکران
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:09
خودم هم قبول دارم که این روزها کمرنگم! اما خب دلیل واضحی داره. جوجه اصلن به کمتر از تمام وقتِ من رضایت نمیده! از صبح که بیدار میشیم با امیر پاورچین پاورچین از اتاق خواب بیرون میریم تا بتونیم وعدهی صبحونه دو نفرهیی به سبک قدیممون بخوریم که بیشتر وقتها پسرمون وسطش بیدار میشه و باز یکی از ما باید بلند ...
بچه داشتن یا نداشتن؛ مسئله این است!
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:09
دوستی کامنت زده بود و سوال کرده بود که بچه دار شدن ارزش سختیهاش رو داره یا نداره. راستش قضیه از این قراره که بچه دار شدن واقعن سخت و مشکله، برای دو نفری که عادت کردن که راحت زندگی کنن و هر جا دلشون میخواد برن و هر ساعتی دلشون میخواد بخوابن و سر کار میرن و ... بعضی روزها من و امیر هر دو انقدر خسته ای...
دنیای این روزهای من6
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 1:23
یکى از بامزگیهاى دوران باردارى اینه که مردم دوست دارن به زنهای باردار لبخند بزنن و مراقبشون باشن. از آشناها و دوستها و همکارها و گارسونهای رستوران ها و فروشنده های مغازه ها، حتى رهگذرها تا نگاه به شکمت میکنن یه لبخند با عشق بهت میزنن. این لبخندها انقدر حس خوبی بهت میده که گاهى آرزو میکنى کاشکى همه ى...
Baby shower
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 16:18
دیشب قرار بود یه مهمونی معمولی باشه. امیر گفت یکی از دوستاش از تبریز اومده و دعوتش کرده خونه مون. بعد رفت بیرون تا غذا و خرت و پرت بخره. ولی چندساعت بعد با کیک و شیرینی وچندنفر از بهترین دوستامون جلوی در بود ! باید اعتراف کنم برای اولینبار به معنی واقعی کلمه از مهمونی ای که اصلن منتظرش نبودم، سورپرا...
دنیای این روزهای من5
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 16:18
دارم عکس های هاردم رو مرتب می کنم . عکسهای چند ماه پیش خودم رو که می بینم یه احساس عجیبی می کنم. یه جور احساس سبکی خوبی که بهم اجازه می داد خود ِ خودم باشم، بی دغدغه و حتی دخترونه! و عکس هایی که از زمان بارداری تا الان هر ماه و هر هفته گرفتیم از خود ِ الانم حرف های دیگه ای می زنند. حرف از یه جور پخت...
دنیای این روزهای من4
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 14:13
یه وقتهایی دلم می خواد این روزها زودتر بگذره. وقتی که شب می شه و سنگین می شم، وقتی نمی دونم دراز بکشم راحت ترم یا روی مبل بشینم، وقتی امیر زیر کتف م رو می گیره تا بلندم کنه و می ترسم نکنه کمرش درد بگیره، وقتی دلم بی تاب بغل کردن جوجه م می شه، وقتی می خوام دوباره خودم بشم. یه وقتهایی دلم می خواد این ...
حالا هی برو رستوران :b
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 12:51
وضعیت شکم امیر تو دوران بارداری من d: تنها دورانى از زندگى که آدم شکمِ گنده ش رو دوست داره فقط همین دوران بارداریه ^_^
کتاب یا فیلم؟
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 12:51
من همیشه ترجیح می دم که کتاب بخونم تا فیلم ببینم. کم پیش می یاد که فیلم کتابی رو که خوندم ببینم و به نظرم بیاد که فیلم خوبیه. ارباب حلقه ها شاید استثنا بود، فیلمی که هم خوش ساخت بود و هم به داستان وفادار بود. عوضش مجموعه فیلم های هری پاتر واقعن مزخرف بودن :| انگار اصلن کارگردان نفهمیده بود که باید چ...
باباش اومده،چی چی آورده!d:
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 16:59
Your faith will lead love where it has to go* تکلیف رو روشن کن.. وقتی کنارتم عاشقu200fترم یا وقتی به یادتم؟ + Tell him- Celine Dion*
نام تو را می شناسم
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 16:58
کامنت یه خواننده ی مهربون و نازنین: و یه خواننده ی محترم و عزیز: یه چیزی رو می دونید؟ با اینکه دوستی ما از نوع مجازیه و خیلی چیزها رو در مورد همدیگه نمی دونیم، اما من شما را از آثارتون میشناسم. از جملههاتون. از عکسهاتون. از نظرهاتون. خاصیت محیط مجازی اینه. توی این سه سالی که مینویسم (از بلاگفا تا ای...
خیال آمدنت
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 16:58
لیوان اسموتی دستم بود. دستم یخ کرده بود. امیر توی اتاق خواب بود و با همون آرامش همیشگی ش داشت چمدونش رو می بست. رفتم پشتش و انگشتای یخ زده م رو فرو کردم تو یقه ی لباسش ! اونم یکی از حرکات سریعش رو انجام داد تا گردنش رو از دستم نجات بده ! یه کم خندیدیم و یه کم از رفتنش غر زدم. بعد روی تخت لم دادم و ن...
همه ی راه آهن ها و فرودگاه ها و ترمینال های لعنتی دنیا
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 6:37
امروز امیرم رفت تبریز. برای من همیشه راهی کردنش سخت بوده. احساسی شبیه هایپرتنشنی که به رگ ها فشار می یاره، توی تنم جاری می شه. دیشب خیلی جدی گفت شاید بهتر باشه انصراف بدم. ناراحت شدم از این حرفش. بهش گفتم نگران نباش. اگه برنامه ت تغییر نکرد فوقش خونه رو تحویل می دیم و من می یام پیش تو. وقتی داشتم ای...
مامان
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 18:55
مامان رفت. توی این چند روز یه عالمه حرف زدیم. از کجا؟از همه جا. کلی هم برام غذا و ترشی و مربا درست کرد که توی ماه های آخر بارداری بی غذا و ترشی و مربا نمونم و نزام! و چقدر فرق می کنه غذای دستپخت مامان با غذای دستپخت من. تازه مامان ها تنها آدم هایی هستن که فوت های کوزه گری شون رو صادقانه و مجانی به ب...