سقوط آزاد!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:39
معمولن به وبلاگ خودم سر می زنم و نگاه می کنم که مردم با چه جستجوهایی به خونهی من میان. باورتون میشه یکی اومده اینجا با جستجوی کلمه «لیس» حالا اینکه هدفش از «لیس» چی بوده بماند. هر چی دیده تو وبلاگ من جذبش کرده که بیاد سر بزنه! خدا به خیر کنه. بقیهشم نمی گم چون دیگه خیلی بی ادبیه! از خودم چه خبر؟ کتا...
خاطره
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 16:22
داشتم وبلاگهاتون رو میخوندم که نوشتهی گلسا تو وبلاگش من رو یاد یه خاطره انداخت. یه خانم جیغ جیغو منشی بخش ما بود. خصوصیت بارزش بداخلاق بودنش بود. انگار هرگز تو زندگیش یاد نگرفته بود با آدمهای دیگه چطوری برخورد کنه. از روز حضورش تو بخش با اون یکی منشی و ،پرستارها و، تقریبن همهی دانشجوها دعوا میک
دایی جان ناپلئون d:
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 16:22
حمید اومده خونهمون و برای کیان،بهقول امیر« آلات لهو و لعب » خریده D; حمید بهترین دایی دنیاست. خیلی کیان رو دوست داره و تقریبن هرروز سراغش رو میگیره،برایش وُیس میفرسته و ... همیشه هم غر میزنه که تو الان باید اصفهان میبودی و چرا اینقدر از ما دوری و چرا شوهرت اصفاهانی نیست!!و چرا شوهر کردی
وی عاشق خطوط موازی بود
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 1:51
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
مادر بودن سخته
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 6:53
کیان ما بالاخره به جرگهی غذاخوران پیوست. البته وقتی غذا می خوره با دست و پا می ره توی کاسه و بعدش خانوادگی باید بریم دست و رومون رو بشوریم و لباسهامون رو عوض کنیم! ولی واقعن کیف داره. غذا دادن به این موجود کوچولو و تماشای حرکت لبهاش که این طعم جدید رو مزه مزه می کنه :) تازگیها چهار دست و پا هم
تحلیلهای دقیق من در زمینهی فوتبال!
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 11:21
۹ سال ِ پیش که من و امیر تو ماه های اول ِ دوستی بودیم و من عاشق شده بودم کاملن! یادمه محض دلبری بهش گفته بودم که استقلالی هستم ،که خیالش راحت باشه با دوست دخترش کل کل قرمز آبی نداره و هماهنگیم: b بعدها که اون عاشق شده بود کاملن! و تو تور ِ من دست و پا میزد، خنده های شیطانی کردم و تحویلش دادم که
سه دقیقه خشم
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 23:56
داستانها و فیلمها دروغ نمیگن. راست میگن که ممکنه یه روز بیدار بشی و بفهمی طرف مقابلت رو دوست نداری. اما همهی واقعیت رو نمیگن. نمیگن که غروب همون روز ممکنه یکی از بهترین معاشقههاتون رو داشته باشین. اینجوری نیست که یهدفعه بفهمی که دیگه حالت از دوستت بههم میخوره و تموم. مثلن اینطور نیست که
مرد کوچک
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 23:56
من خیلی دختردوست بودم،البته هنوزم هستم و دلم غنج میره وقتی لباسهای دخترونهی کوچولو میبینم..همیشه فکر میکردم چقدر سخته پسر داشتن و براش خرید کردن و لباس پوشوندنش..هیچی براشون نیست،همهی لباساشون کسلکنندهس و...ولی از وقتی خدا این مردکوچولو رو بهم داد ،به خودم اومدم و دیدم لباس ست کردن برای پسر
مامانِ جوجه شب خوشی رو برای شما آرزومنده !
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 14:05
قشنگ داره نقشه میکشه چطوری شب دمار از روزگار ما دربیاره d:
بهشت
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:23
سلام. بهارتون مبارک :) الهی که سال جدید سال خوبی برای همه باشه و روزگار خوشی داشته باشین. روزگار ما هم با همهی سختیها و شیرینیها میگذره. روزهای اولی که کیان به دنیا اومده بود و من در دوران گیجی عاشقیت بودم ، همهش به فلسفهی قضیهی بهشت فکر می
یکی بود یکی نبود
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:23
خدا تصمیم گرفت تو رو خلق کنه. روی پوست سفیدت دوتا تیله ی سیاه گذاشت، با نوک انگشتهاش لبهات رو فرم داد ، و گونه هات رو ، و موهات رو... بعد تو رو گذاشت لب طاقچه و هی نگاهت کرد... گل ها رو وقتی آفرید که داشت به تو نگاه میکرد، و خورشید رو وقتی به تو
لحظه
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:23
کولهم به پشتم. تو یه دستم کریر و تو اون یکی دستم ساک بچه رو گرفتم. سوار ماشین میشیم. میذارمش رو صندلیش و میشینم پشت فرمون. دنبال فلش آهنگهای کودکانه می گردم. نیست. ضبط رو روشن میکنم. صدای کریس دیبرگ مییاد. به کیان میگم :مامانی، بیا امروز با
بعدی!
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:23
همسر من فقط یه برادر داره و داشتن یه خانواده پرجمعیت همیشه جزو آرزوهاش بوده! اون موقع هایی که کیان هنوز نبود، از این ایده های ۱۲ تا بچه و اینا داشت! بعد کم کم رسید به اینجا که نه دیگه ۵-۴ تا خوبه دیگه! خلاصه همیشه شوخی شوخی ( و گاهی کمی جدی، که حالا
سوفی و دوستان!
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:23
روز جمعه دوستهای همدوره دانشگاهم اومدن خونهمون. زندگی ما رو از هم خیلی دور کرده اما هنوزم فکر میکنم دوستی بیشیله پیلهتر و محکمتر از رفاقتهای دوره عمومی نمیتونم پیدا کنم. ما پنج نفر هستیم. مریم ،شیما، فاطمه، پانی و من. البته خواهرهای شیما
یه جوجه داریم ....
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:23
وقتی با خودش تنهاست اصلن زیر گریه نمیزنه،بلکه صداهای نامفهومی از خودش در میاره و این کار دقایق زیادی طول میکشه. صداها اینطوری هستن: ای..ای...ایییی...آغوم...ایییی...ایییی... بعضی وقتها هم یه جمله میسازه. آقانی قاقونی قانی! دستاش رو تقریبن تا
بی سواد خونهی ما D:
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:23
+چندتا کتاب براش انتخاب کردم با تصویرگری های شاد و خوشگل. اولش با دقت نگاشون میکنه و غش و ریسه میره، بعد میخورتشون :d ++ از این عروسکهای انگشتی هم خریدم که قصه بگم براش ^_^ +++شرح وقایع بازدید از نمایشگاه با شعار یک کتاب بیشتر بخوریم!!!
عادت کردن شاید اشتباه بزرگی باشه
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:23
یکی از حقیقتهای زندگی اینه که همهی ما آدم ها به همدیگه عادت میکنیم، برای همینم کمتر از هم میترسیم. ما آدمها مطلقن بیآزار نیستیم. بعضیامون خیلی وحشتناکیم ولی اطرافیانمون از ما نمیترسن. چرا؟ چون به ما عادت کردن. این عادت کردن گاهی خیلی چیز ب
امان از غریزهی مادری
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 22:21
وقتی به زایمانم فکر می کنم ناخودآگاه یاد این موضوع هم میافتم که اگه زنده نمی موندم زندگی چطوری میشد … یا امیر چی کار میکرد یا پسرم؟ اونوقت میشینم و یه فصل برای مرگ خودم و یتیم شدن پسرم و تنها شدن شوهرم اشک می ریزم! فکر می کنم که چهکسی نصفه شبها با صدای کیان بلند میشد و چهکسی نوازشش می کرد ؟ احتمالن ...
حواشی کنگره
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 22:21
بدترین اتفاق امروز هم دیدن یه سال بالایی بود که دوران رزیدنتی،جزو بیشرفترین و کثیفترین پسرهای دانشگاه بود و الان شده بود استاد و مدیرگروه یکی از دانشکده های دندونپزشکی.
haaav hooo haav bav...
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 22:21
قشنگترین صدایی که تو تموم عمرتون شنیدین چه صداییه ؟ صدای پیانو ، نیلبک ، صدای بارون ، صدای آواز خوندن شانیا تواین !! میدونید قشنگترین صدایی که من تو تموم عمرم شنیدم چیه ؟ صدای پسرمه که اون اصوات بالا رو با لبهای غنچه کردهش درمییاره و خودش از شنیدن صدای خودش ذوق میکنه ^_^